« ما هیچ ما یک نگاه
روزها در پی هم روان می شدیم و هیچ از هیچ نمی دانستیم. شبها آهنگ دیار زنده ماندگی را داشتیم و پی در پی می جویدیم و هیچ از هیچ نمی دانستیم. ساعتی به صبح سپیده دمان می خرامیدیم و با خود به برامدن های دیوار می نگریستیم و هیچ از هیچ نمی دانستیم. به گاه چاشت دمی پای در رکاب و مرکب در راه٬ ره می پیمودیم و هیچ از هیچ نمی دانستیم. اندکی بعد تنها به آسمانمان چشم می دوختیم و هیچ از هیچ نمی دانستیم. به گاه طعام با خود چیزی نداشتیم و با خود می گفتیم که ما را چه باک و هیچ از هیچ نمی دانستیم. به آن بازگشت دمی پای در رکاب و مرکب در راه٬ ره می پیمودیم و هیچ از هیچ نمی دانستیم. روزها در پی هم روان می شدیم و هیچ از هیچ نمی دانستیم. شبها آهنگ دیار زنده ماندگی را داشتیم و پی در پی می جویدیم و هیچ از هیچ نمی دانستیم.
و آنچه بود هیچ از هیچ.
۰
-