« دریا
آسمان با تامل نگاهی به ژرفای آرام اقیانوس نمود. با خود گفت تا کی باید چنین بی بار و دانش، تنها با تاریکی همنشین باشی. و دریا غوغایی نمود که این است افسانه مقدر. ژرفای ژنده پوش سرمست از پاسخ بی پاسخ سربه زیر انداخت و سرمای تاریکی را به آغوش کشید. مرغکی اما بر روی آب آرام نشست، سر در گوش دریا نمود و گفت: تا کی او را خام داری؟ پاسخ شنید: تا آن زمان که خود، خود را خوار دارد. مرغ پرسید: و اما آیا تو همه را دربر نداری. پاسخ آمد که آن همه خود به سستی و کاهلی تن به مرگ سپرده اند، چه آنان که می اندیشند و می بینند دو راه برگزینند، یا برآیند و سر به آسمان نهند و یا برآیند و برپیکر دیگران از زندگی لذت برند. مرغ نازک آنگاه نگاهی به اطراف انداخت، با تنفر بر خواست و خود را سخت بلرزانید و با خود گفت: آسمان مرا بس است که از مردم رنگارنگ دغل باز بسی بیزارم.
۰
-