« آنگاه
در پناه اندیشه، با اقیانوس بیکرانی از نگاه نو، اتهامی که داری تنها بودن و گریزانی است. چند متر که بالاتر بروی کسی هست که به سخنان تو گوش می دهد و تو نمی دانی. اهرم را بفشاری، هوایی تازه به ریه فرستاده ای و نسیمی خنک. آن دور دست ها گرمای وجود سوزان است و تحمل ناپذیر. سوسویی از دورتر و ذره بینی از ذرات کوچک. قطراتی از جنس روشنایی که بر شفاف ترین گوشه زندگی کده نشسته و تو را صدایی آرام، فرا می خواند. با خود می گویی بیکران دور دست هم دست یافتنی است. در کنار آن همه عشق که گذاشته ای، ورای عرفان مطلق، تنها به گفتگویی دلخوشی که با ترانه دانایی هم سرود است. و در گوشه ای دور تر کورسویی از مهتاب در فضایی آرام. و دیگر هیچ.
۰
-