« یگانه دیدار
با همان یک نگاه! با همان یک لحظه! با همان یک چشم بهم ساییدن! با همان یک کلام! با همان یک گام!
با همان ها شروع می شد. با همانهایی که هیچ گاه پایانی نداشتند. لحظه ای آرام و قرار نداشتیم. لحظه ای چشمانمان بی دلهره برهم نمی نهادیم. لحظه دگر اما، ما خرسندانه شوخ چشم بودیم و آن یار، بی یار و در پی روان. غم می خورد شاید، اما ما نداسته بودیم. او در پس هر مقصدی روان بود و ما در کنار، یا من. تنها بود و کسی را و کسانی را شاید، هر لحظه در ذره بین سیه فام خود بهمراه داشت. گوشه چشمی حتی بر دیوانگان داشت. او بود و من، رهنما، آن پیام رسان ملکوت، گاهی نکویان. ما بودیم و زهرخندی بی گمان.
و اینک ما همانیم که او. عاشق همه زهر خندد از عشقت، گر عشق اینست از این بتر خندد! ما نیز و ما نیز. زهر خندد بخت بد بر زورق آن خاکسار، کآتشین قاروره اش بر بادبان افشانده اند.
۰
-