« اولین گناه بودن
ای فلانی،
با من از عشق هرگز مگوی! با من از راز جاودانگی آن حس انسانی پاکت سخن مران!
من از فراسوی مرزهای انسانیت می آیم، با من هیچ چیز به اندازه عشق غریبه نیست. من از جایی آمده ام که عشق گناهی نابخشودنی است. من از سرزمین رویاهای ابلهانه آمده ام. من از سرزمینی آمده ام که باد اگر دران به عشق کوه بوزد، او را به صلابه می کشانند. من از همهمه ای می آیم که خود همه در آن سرگشته اند. من از جایی از زمینی برخاسته ام که بلند شدن گناه است. زمینی که عاشق بودن در آن جرمی بزرگ است. زیبایی سرزمینم را که بخواهم برایت بخوانم، بغض گلویم را می فشارد. سرزمین من آنجاست که مرگ در آن حق است و عشق ناحق. اگر بخواهی گواراترین لحظات عمرت را بگذرانی مجرمی. من از آنجایم که منفورترین ها را لباس عشق پیچانده و در کرنا کنند. من از آن لحظه هایی می آیم که بودن جرم است. من از آن مکانم که گروهی خرد را خوار دانند، اندیشه را هم سنگ دیوانگی دانند و تو را به جرم اندیشیدن به مسلخ کشند. من از آنجایم که پاسخ سئوال سرب مذاب و دریدن پوست است. من از جایی سخن می گویم که نادرستی را جامه ی درستی پوشانند و ناپاکی را برترین پاکی دانند. من از جایی آمده ام که بزرگش، از نفرت و هوس سرشار بود. از همانجا که همگان به بیراهه روند و بیراهه روی بس نکوست. همانجا که زیباترین رنگ، سیاه است. همانجا که سیاه نماد عشق است. همانجا که بگریی، همانجا که بر سر زنی، همانجا که اندوهگین باشی برترینی. من از سرزمینی آمده ام که عشق را حتی اگر در دل نهان کنی گناهی بزرگ مرتکب شده ای. بازهم می خواهی بدانی که چرا واژگان زیبایت برایم دلهره آور است؟ می خواهی بدانی که چرا مرا در برابر پاک ترین احساست می بینی؟ بازهم می خواهی بدانی که چرا همیشه اندوهگینم؟
خوب به چهره ام بنگر!
۰
-