ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« آن سوی روشنایی

هوا سرد است. سرما تا اعماق وجودت فرو می رود. دردی در می کشد و خموش از تو دادی طلب نماید. دستانت را که بهم سایی همچون ساییش دو قطعه یخ، تنها صدای شکستن قطرات اشک مهتاب را خواهی شنید. با خودت می گویی هوا بسی سرد است، نه! بس ناجوانمردانه. بی اختیار زمزمه می کنی، نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت، نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک! به یاد می آوری اما نخستین باری را که زمستان زمزمه ای در دلت روان از پی مه پیکری بی بدیل نموده بود. آنروز اما او بود و مه. که امروزت با دگر روزان از پس، زمین است و آسمان. باز هم براه می افتی. از دور کورسویی امیدوارانه تو را بخود می خواند. تندیس های زیبای انسان در ره بسیارند و آن دو مه پیکر امروز. با خود می گویی راه همان راه هر بامداد و شامگاه است. با خود می گویی ما و ما و ما و هزاران ما. با خود می اندیشی باز هم ما همان مای بی دلیل. با خود می گویی پس چیست. در راه روشنایی بسیار بینی، اما دریغا! از نخستین میعادگاه که گذشتی، باز هم همان ره که به ترکستان است. فردا چه خواهد شد؟

نظری بدهید