ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« کاتکا

با خود می اندیشی، این چگونه نامی است اینک. زمانی در سرمای سوزان، انگشتان نازکت را بر آن سیب سبز یخ زده می کشیدی. زمانی هم آن با لذت دنیا را می نگریستی. اینان همه آنجا بودند، هراسان از سوز سرما! و بازهم نیرنگی در برابر. فردا روز به دنبال تکه نانی و اندکی لبخند. به پاهای آن دیگری که بنگری، سست و لرزان! همانی که نمی دانی! آنها هم همین گونه اند. باز از خود خواهی پرسید که چه. پاسخی اما! دریغا که اندوهناک ترین گاه بودن همین لحظه نامیمون شکننده و تلخ است، تو نمی دانی. سرت را بلند نمودی و در روبرو چهره ای بشاش خواهی یافت، هر آن. با لبخند زهرآگین باز پرسی آیا؟ نیز اندکی فکر کنی چرا؟ اما پاسخی هرگز! چه بی شمار لحظاتی که بی درنگ نواندیشه ای را به هیچ نمود. با نگاهی سرد به خود خواهی نگریست که این چیست. اندکی بعدتر تنها همان سرخوشانه خندیدن است و پیوستن.

و باز هم خواهی پرسید که چه!

نظری بدهید