ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« کاتکا

چهره ای که اگر بپوشانیش، در حجابش اگر کنی، هیچ ننگری. لبخندی که اگر در شرایطش بگذاری، زهرخندی بیش نیابی. دندانی که ار در جاش نهی، همه را درد. جامعه ای سرخ فام که سیاهش کنی هیچ تلالویی نخواهد داشت. روحی که اگر دربند آریش، اگر خوارش شماری مدام، ار پست داریش، شرافت را زکف خواهد داد. دیگر چه داری؟

خوب بخاطر آری که روزی، در حیاط خلوت، در میان یاران، دمادم تلخ همی خندیدید و آن دیگری بگذشت. ترا خواست، و نیز اجابت به قصد قربت تو مر ورا. گاهی بازگشتی و دیگران به باد سخره آوردندت، و تو هم آواز ایشان. زمانی گذشت، که با خود زمزمه نمودی مر مرا خوار و دغل خواهد نمود. با خود همآره می نمودی که این نیست، سهم من از آن گنبد نیلگون. دیگر چه کردی؟

اینک به چه خواهی اندیشید؟ اینک چه گمانی خواهی برد؟ با خود چه می گویی؟ از که یاری خواهی؟ به کدامین ره خواهی رفت؟ ار سرابی بیش نباشد؟ ار خواری از پس آرد و خفت؟ ار بمانی، ار گریزت پوزخندی گران شود؟ تو چه خواهی کرد؟

با خود می گفتم، من به زهرخندی، سوزش چنین پیچش تلخی را به هیچ خواهم داشت.

نظری بدهید