« دچار
با خود می گویی: دچار باید بود، دچار یعنی …. اندکی می گذرد، واژه ای نمی یابی. به ناگاه اندیشه کنی با خود. پایکوبان، بسرعت خود را به دوراهی همیشگی نوآوری و ناهمگونی رسانیدی. پای بر زمین کوبیدی و بعد، چشم در چشمان همانی خواستی که دیگر جای به آرامی هم گویی، نگاهی نگران در بدرقه خواهی یافت. با خود چه می اندیشیدی؟ شاید! پای کوبیدی و عازم شدی. رفتی تا به همگنان ناهمگون رسی. بس است، در آخر و او نیز، توده ای از جنس دیگران. تو براه افتادی، چشمانت اینک سوسو زند، ز هر سوی چیزی بینی، به هر سوی سری زنی. هرقدم که پیش روی، نیمی را به پس باز پس نهی. در خاطر به خود می خندی. چشم برهم که نهی، بادی عجیب در سرت اوفتد، باز که کنی اشباح در پس و پیش بینی. ناگذیر چشم خواهی بست و با خود خواهی گفت نخواهم که دانست. بی درنگ باز پس شبش را بخاطر آری که در میانه شب، در هجوم سرما، از اجاق کهنه و آزرده انتهای راه خانه گرما گرفتی و کوهی از زمین غطفان به باد دادی و سوزی و پیچی. با خود می گویی: دچار نه آراسته است که باشی. دچار باید بودن به وقت بی نفسی، به وقت هوس. دچار یعنی تنها.
۰
-