« بنفشه
نمی دانم! شاید یک روز دیگر، شاید یک جای دیگر! شاید زمانی دورتر! شاید اندکی دیگر! شاید هر جایی! شاید برای لحظه ای! برای آنی! لختی! درنگی! پلک زدنی!
تن را که بشوییم، از گرد و غبار، یا از خستگی های راه. چون مشک آگینش کنیم، چون انگبین اندودش داریم. دیگر چه می ماند؟
ما کیستیم مگر؟ آیا نگاهی و یا وهمی؟ و یا هیچ؟ هیچ از هیچ، که هیچ و به هیچ.
مست و باده پرست که باشی، تازه درمی یابی دنیا چیست. مگر جز مشتی گرد و غبار و آلودگی! مگر درماندگی ای ابدی در گرو اندکی نگاه. با خود چه می خواهی گفت؟
سرم را برگرداندم، نگاهی به ساعتی پیش انداختم. با خود گفتم، اینهمه تنها از برای تنها؟ سرم را تکان دادم، ندایی در پس آنچه می نگارم، همی نالان گفت که چه بسیار دشوار می نماید تا بخواهی رازت نهان داری و گل آذین راه تنها خیالی بی انتها از آن راه بی راه باشد. او بخندد و تو ببینی، حرفی و گفتی و تو باز گریه ای بینی و دل سنگت را هیچ اثر نباشد. پس بی گمان بسی صواب است ار بخواهی مر ورا جنسی و چیزی از برای یادگار ماندن بخشی، هرچند با خست.
حالا خوب می دانی که دنیا همان است که بوده و آسمان همه جا یکرنگ و یک گون است. آسمان را که بکاوی، خود را خوب می یابی. کجا ازین به از برای دیدن، از برای دریافتن و خواندن و ماندن. جاودانگی را اما هرگز حقیقتی همراه نبوده است، جز فریبی شیرین.
۰
-