« اشکولیوو کاچاتکو
امشب آخرین شب است. تا نیمه های شب اگر بیدار باشد، زندگی اگر بکند. همین یک لحظه آخر. همین دم نهایی. سرش را که در دستانم گرفته بودم، بغض گلویش را می فشرد. افسانه ای گشته بود بی دلیل. وقتی بوسیدمش، بوی لب هایش، بوی بادام تلخ، بوی کنیاک، بوی موهایش، همه و همه مرا به خاطرات می برد. پوستش را که می نوردیدم، سخره هایی که بر آنها قدم زدم. آن ساحل دریا، آن باغ پر درخت و خاطره انگیز. آن سیب های کال و فرو افتاده، آن میوه های لگد خورده. آن حیاط خلوت دل گیر. دلم را می گرفت گاهی. مرا چه می شد هر آن. آن بند پاپوشینه ای که هر دمی باز بود. سیاهی های خیال انگیز و آن خال بر لب. آن چانه درهم برگشته و برآمده، زبانی که جادویی است گاهی، من من را از خواب بیدار می کرد و سخن می گفت. آن دو گیسوی کودکانه، درختان بید. آن شانه کوه های سر بر آسمان برداشته، تپه هایی کوچک. سبز و سرخ، سیه فام ترین لباس زیبای مردمان. حتی در اینجا هم آدم ها اسیر ذهن خویشند، اسیر باورهایشانند. اما تو! بازهم داستانت را بخاطر خواهم آورد آیا؟ جوجه اردک زشت! و با خود می گفتم، به کجا رسیده ای تو!
۰
-