« دل تو
آب شدم، رفتم. در بزمت بنشستم، یادت هست؟ دل به من دادی، یادم هست. هنوز چشمانم منتظر به در ایستاده. هنوز فراموشت نکرده ام، بغضی گلویم را می فشرد. گلی که خودم پرپرش کردم. از خود بیزارم کردی! چه شد آنهمه پیمان که از لبان خندانم بشنیدی و هرگز خبری نشد از آن. دوباره چگونه بخوانمت که من. همان تردیدها امانم را بریده بود. دیگر نمی خواهمت، کاش می شد مرا ببخشی. ره به خطا رفتم. دیگر هیچ!
تنهایی چه که بر سر آدم ها نمی آورد. از خود چه دور شده ام. کاش خدایی درین نزدیکی مانده بود. خدای واقعی.
۰
-