« با چشمان کاملا بسته
فقط جرعه ای می مرا ده! فقط جرعه ای! برای دیدن همه چیز! برای شنیدن همه چیز! برای احساس کردن! برای فهمیدن! برای به مطلق رسیدن! برای به آخر رسیدن. سرت را که به دیوار تکیه دهی! چشمانت را چون ببندی! فقط جرعه ای می کافیست تا به آخرش رسی! دستانت را که بالا بری! آن حس مطلق! آن آشنایی دور! آن همه احساس! ندایی از جنس تیز سیم های پاره بر تکه چوبی کهنه، ترا به ابدیت می برد. ترا به آخر می برد. ترا به حس مطلق یگانگی می کشاند. جرعه ای می ده مرا. تا همه چیز را فراموش کنم. تا به انتهای این کرانه بی کران رسم. دستم را بگیر و با من بیا. من هستم. همان من سرگردان. یگانه راز زیبایی، یگانه راز خرسندی، یگانه راز خوشحالی و لذت را من یافته ام.
۰
-