« چشمانت
وقتی چشمانت را می بینم، که مرا می بینی، که مرا نگاهی دگر کنی. آنگاه با خود می گویم، چرا؟ ما هستیم و همین ها. ما هستیم و یک نگاه. یگانه نگاهی پرمعنی. لبخندی اما برلبانت نیست. من اما لبهای پرخنده را بیش می پسندم. لبت را هیچگاه ندیده ام، شاید حاصل همان غمگینی همیشگی است. شاید در دلت غوغایی است بی کران. کسی چه می داند، شاید دل آشوبی در من نیز پدیدار شود روزی. چشمانت به من می گوید، اما من هم نمی دانم. نه مطمئن هستم که این همان است و نه دل آسوده ام که تو مرا برای همین لحظه گرامی نمی داری. تو هستی و چشمانت، من هستم و افکارم. من هستم و آنچه از چشمانت می خوانم. آنسوتر سرما بیداد می کند، استخوانها از همان سرما می شکنند. من نیستم اما!
۰
-