« یاد تو
تمام زندگیم را به پایت ریختم، تمام احساسم را خواستم به پایت ریزم. عاشق شدم به لبخندهایت، به غصه ها و ناله هایت. رفتم و خواستم که زندگی ای دوباره بیاغازم. رفتم تا به یادت باشم. تو نخواستی اما. هر روز عجولانه مرا به خواب بردی و خواستی که بخوابم آیی. شمعی بودم رو به باد، شعله هایم در نسیم صبح خاموشی می گرفت. دودی بود در اطراف. با خود می گفتم، سرابش سخت است، بسیار سخت. آرام سوختم و خواستم که بسازم. نساختی، نگذاشتی که همه چیز را به پای چشمانت ریزم. انتظارم را از چه می کشی که دیگر سوخته ام و دیگر نیستم. یادت در دلم غوغا می کند، یادی که دوست دارم.
۰
-