« دگربار
دگربار که چشمی دیدی. دگر بار که پای بر پدال بفشردی. دگر بار در ساعتی دور. دگربار با همان خاطرات. هماره خاطراتت را مرور می کنی. خاطرات تو هر آنچیزی است که داری. درکنارش داشتی، دربر بودی. نگاهی تنها، و آنچه او برخود فراهم ساخته بود. سئوالی را پاسخ دادی که نمی دانستی. بی گمان بیاد آوردی نمایه ای از دام. خودت می دانی که این همان است که است. بازهم احساسی نداشتی، شاید این همان نخستین آغازه های پایان پذیر است. شاید همان تغییرات همراه است. با نخستین و دیگرین دیدار تو چه می دانی. روزی نه چندان شاداب. تو هستی که تو. تائیدات و رضایت مندی!؟ باری گمان بری که چنین رهی به ترکستان است. ترا چه باک ار نخواهی ببازی!؟
۰
-