« عشق تو
چشمانت، همواره با من است. روزها یاد توست که مرا به پاکی و خویشتنداری فرا می خواند. بودنت همآره پرمعنی است. همآره یادت در ذهنم است. از خواب برخیزم بر دیوارگان تکیه داده ای و بسویم لبخند زنی. همان لحظه هایم هست که دلم ترا پر می کشد و می خواهم که ببوسمت، درآغوشت گیرم، لبهایت را ببوسم و دستهایم را در دستانت گذارم. چه تصویریست که صبحدمان نفس در نفس داریم و از خواب که بر می خیزیم سرت در میانه سینه ام و دستانت در دستم باشد. چه بویی است آن که بیاشاممت هر سحرگه. چه شیرینی است قند لبهایت که بگزم هرآن.
۰
-