« ماه پیشانی
گفتمش هلا ای عزیز، گفتمش ای جان جانان، گفتمش ای پاک ترین، گفتمش ای مه روی! گفت، جانم! گفتم لبانت کجایند تا ببوسم، گفتم دستانت کجاست که ببوسم، گفتم آن چهره ات هویدا نیست تا بینم و به آسمان روم. گفتم موهایت را چون ببویم، به افلاک سفر کنم. گفتم فدای آن قامت رعنایت شوم، گفتم ندیدنت سراب دیدار می آفریند، نکند که ره به جایی نبریم. گفتم عطشم هرآن بیش گردد، نکند دریایی شور نصیبم شود نه آن گوارای شهدت. گفتم هراسناکم ترا در خواب بینم، رویاهایم بوی ترا تا ابد گیرد. گفتم چنان شود بی تو چه کنم. گفتم نکند که آن پسته شیرین را هرگز در آغوش لب هایم نکشم. گفتم اندوهگینم که در برم نیایی، نکند ترا هیچ نیابی. گفتم دلخوشم که یافته امت سرانجام، نکند به سرآید دلخوشیم. گفتم چنان نامهربانی از تو بینم که با خود گویم سبب محنتم از آن است. گفت جان جانم! لبانم را که خواهی، دلم ترا دربند است. دستانم که گیری، چهره ام هویدا گردد تا به آسمان بنگری. موهایم را نوازش کنی، نگه به آسمان فکنم، یاد یاران و ایام دلم را به آشوب کشد. راهم که باشی سرابی نیست، سیرابت کنم، آنچنان که در خواب رویایت تر شود. لب هایم ترا که یابد از برت هیچگاه در نشود. دلخوشیت را سالها گرامی دربر خواهم کشانید. سوزانمت از آن رو که یادم در دلت روزانه و هر آن غوغا فکند. لبخندی زدم و آرام چشمانم را باز نمودم، شب از نیمه گذشته بود. گفتمش دلم همآره ترا پر کشد که دلخوشم از داشتنت. تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد.
۰
-