ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« داستان دل تو

چشمانت را که ببندی، آرام و قرار نداری. مدام به چپ و راست روی، فراز و فرود کنی. دگر به انسان بودن نیاندیشی، شب دراز است. آرام آرام صدای دانه های برف می آید، آرام و خموش. نظاره که کنی هیچ نیابی، همه از بی یاری فروشسته اند. با خود که بیاندیشی می گویی، یاور و یار را چه سود داشتن؟ صدایی از کنار، فریادزنان در راهرو بدنبال هیاهویی غریب برخواهد خاست و آشفته برمی آشوبدت. نجوایی کنی و با خود گویی یاور و یار را چه سود داشتن؟ دلت را پر می کنی از قرار و یاد، یاد یاران، همه بگذشتگان. یکی یکی روز بشماری و دل پریش داری. افسوس خوری چه به انجام که گه به سرانجام. با خود که بنگری خرسندی که اندوخته ای بیشمار یاد را و در کنار چه بسیار آگاهی. دل استوار گردی که بشنوی.

راه جدید را آغاز همآره دلهره بوده است که بیآغازد، لیک در کنار همآره دلهره است که چه گردد. همآره با خود نجوا کنی از ترس، از تردید و از دلهره. از ترس به خطا رفتن، از تردید انتخاب غایت و از دلهره به نابودی فکندن. به یاد داری که همواره آغاز همین بوده، ادامه داده ای و به انتها که رسیده ای همان دلهره، همان ترس، همان تردید امان آن بریده. با خود نجوا چه خواهی کرد؟ اورا بباید که بداند که همآره تورا صنا گوید، از آن گوید که تو همان بهین گزینه ای هم آن. این شاید راهی است که کسان تا کنون نرفته اند که همه به خطا. گویی دل آسوده گردی که بشنوی.

نظری بدهید