ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« پس از تو

پس از تو آب رفته بود و فرصت جاری شدن نداشت

شب مانده بود و فردا سحر نداشت

دیگر کسی نماند در آن دوزخ سیاه

آری دریغ، طاقت راهی شدن نداشت

در آن سراب زندگی، آن خانه تباه

کس جز علف اجازه رویان شدن نداشت

هر مانده ای ز عاطفه در آن مقام و جاه

دیگر کسی نمانده بود و آن آخری نداشت

در آن زمانه فریب، آن مهر و کیش و راه

عاشق بدن بجز فلک پاداش دیگری نداشت

دلها چو تکه سنگی ستبر و زشت

این غائله گویا سرآخری نداشت

من لاف عشق بر خود از چه رو زنم

کین ترس و دلهره پایان ماتمی نداشت

نظری بدهید