ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« انباری غم

غم آمد و دستی به دل ما زد و شد

گوییا شب زده، خاموش به دیدارم شد

حاشا که تمنای دلم باز در آغوشش باد

هرگز که دل از یاد گران باز فراموشش باد

غرق می و نابی این خانه متروک که نتوانم بود

تیری است مرا، کز دیده رنجور تو اینک بربود

ناوک که بیامد ز هر گوشه چشمت آری

آرام به هر سوی دلم عشوه نمود و زاری

من مست و غزل خوان به سراغ لبت حاشا که شوم باز گران

غم می خورم و می همه آنست جهان را که به یاد دگران

از پسته، عزیزی که خورم هر دم و هر دم

ما را چه رسد عشق بجز انباری غم

نظری بدهید