« انباری غم
غم آمد و دستی به دل ما زد و شد
گوییا شب زده، خاموش به دیدارم شد
حاشا که تمنای دلم باز در آغوشش باد
هرگز که دل از یاد گران باز فراموشش باد
غرق می و نابی این خانه متروک که نتوانم بود
تیری است مرا، کز دیده رنجور تو اینک بربود
ناوک که بیامد ز هر گوشه چشمت آری
آرام به هر سوی دلم عشوه نمود و زاری
من مست و غزل خوان به سراغ لبت حاشا که شوم باز گران
غم می خورم و می همه آنست جهان را که به یاد دگران
از پسته، عزیزی که خورم هر دم و هر دم
ما را چه رسد عشق بجز انباری غم
۰
-