« من مانده ام تنها
نامهربانی، نا همزبانی می کنی
آوخ، این اشکت به زاری می کنی
گر زنم دستی برآن آتش کنون
چون و چندی می کنی، آتش بیاری می کنی
گر شوم هر سو من از عشقت روان
می روی چالاک و بی اهتمامی می کنی
چشم آن دارم بیایی شاد و خندان و خنک
می روی خندان و چشم نازک می کنی
گر بگویمت راز دل را از فراغ
هر دمم چشم پنگان می کنی، دل را پریشان می کنی
من مانده ام تنهای تنها
رفتی و با من گرانی می کنی
۰
-