« یاد و سراب
دم به دم تشت شرابی آور
من بی نام و نشان را تو نشاطی آور
ناز و غمزه که کنی با دگران
گر مرا سوخت جگر باز تو یادی آور
دیده را سخت بسوزیم با آب و سرشک
آب تاکم سوی این خامه افشان آور
تشت آتش که شود باز مهیا به زمان
عاقبت بین و مرا سایک نابی آور
گر شدی سوی خرابات و شوی همدم گل
یاد ایام کن و باده به میدان آور
در بیابان و به هنگام سراب
رو به خود کن، سخن نازک و نابم آور
۰
-