« با من بمان
در پس زمینه نوایی از دل تنگ و بی رنگی و سردی خواند. آه و درد و بی نوایی، شب تار و چشمانی خاموش مرا به اوج غصه ها برد. گر نوازش قطراتت صورتم را نوازش ننماید ای باران بی انتهایم! گر چشمانت را سوی دگری نمایی، ای روشنی بخش زندگانیم! گر تو هم همان راه دیگران رفته را باز روی! مرا همچون طوفانی پرگرد، که مستیش را از نوازش های صدای تو در می یابد، در بیابان بی انتهای دوری رها خواهی نمود. نمی ترسی که مرا باز هم زکف دهی؟! باز هم که بخوابی، باز هم که نپویی، باز هم که به ره نیایی! باز مرا خوانی؟ یادت نیست که بر دیوار همراهم هستی؟ یادت نیست آیا که هر صبح دمان تا شباهنگامان در کنارم و در برابرم هستی؟ تو می گریی! تو دلتنگم هستی! پس چرا نمی آیی؟ چرا سستی نمایی و کاهلی؟ یادت در دلم غوغا نموده است.
۰
-