ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« عاشق شدن

ضجه زنی، پای کوبی! عاشق می شوی، حاشا که حاصلی رسد ترا! به هر گیسوی زربف که رسیدی عاشق شدی، براق شدی، رفتی، ناله کردی، غوغا نمودی. کجاست بگو مرا؟ همانی که تمامت را در پایش ریختی، همانی که به ناگه آمد و دلت را به بند کشید، گرز گرانش بر قلبت کوبید و رفت. همانی که قسم قسم ترا دوست داشت. آغوشش آیا هنوز پابرجاست؟ شیون کنی، سربرطاق کوبی! تنها شدی، کجا یافتیش؟ همانی که زندگانیت را به آتش کشید، زخمت را مرهمی نیست! دیگر عاشق شدن، ناز کشیدن فایده ندارد! دل بندی و دل بریدی؟ دیگر هیچ ترا نرسد جز آهی و گزندی از عشق. دیگر چه می خواهی؟ به هرکه رسیدی دستت را نمودی، اکنون چه خواهی کرد؟ حالا که پیر و فرتوت به کنجی می نشینی و ساعت ها خیره شوی به خیره سری هایت. دیگر ترا هیچ مجال عاشقی نیست.

نظری بدهید