ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« ترک من

دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من! نگاهت در امتداد شب که همآره مرا می خواند! سکوتت که با دلهره از نافرجامی همراه گشته! و ندایی که از تنهاییت با من می گوید! ترا نداشتم چه می کردم، ای بهارانم؟ چونان ابر بهاری می گریی از آنچه برتو می گذرد. چنان نفس در سینه می خوری که یارای سخن گفتنم نیست. بغضی در گلو داری که مرا نشان سالها تنهایی دهد. آهسته آهسته و نفس نفس زنان، بریده بریده و ناخوانا!، گویی همین یک دم آخر است. آهسته چشمانت را ببند، مرا می بینی. آهسته لبانت را بالا بیاور، لبهایم را احساس خواهی نمود بی درنگ. دستانم که همیشه بر دستانت بود، دستانت را نوازش می نمایم. سرم را بر سینه مرمرینت می گذارم، احساس نمی کنی؟ آهسته دستانم را بر شانه هایت کشم. آهسته با دستانم موهایت را شانه کشم. چشمانت را ببوسم، ابروانت را حس می کنم، احساس زیباییست. هزاران بوسه نثار آن زیباگونه هایت نمایم. روا نیست لبانت را نبوسم. آه آن دو سیاهه بی انتها مرا به اوج کشاند، به پروازم دارد. آن انگبین را بیاشامم، هر روز، صبحدمان که برپا خواهم خواست. همیشه دوستت دارم.

نظری بدهید