« آتش
ساقی بیا آتش بزن
برجان ما، بر جان ما
ما را در این آتش کشان
برجان ما آتش فشان
آتش زنی بر روح ما
آتش به آتش می زنی
چون دل رود در پای دوست
آتش به جانم می شود
ساقی مرا آتش کشی
بیگانه آتش می زنی
دل رفت ازین خواب گران
ما را چو آتش می زنی
دل راه آتش خوردن است
دل در ره دلدار رفت
آتش به جانم چون شود
این آتش پنهان کجاست
با ما چو آن بار گران
با ما چو آن نامهربان
آتش به خرمن می زنی
دل را پریشان می کنی
بر جان من آتش بزن
از کوی خود بیرون بزن
بر پای هر سرو گران
ما را چو آن چوب خزان
آتش بزن آتش بزن
دل می رود در پای جان
آتش بر این دل می زنی
ما را به هر گل می زنی
۰
-