ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« شب و جنگل

از دشت که گذشتیم، آنطرف تر، کنار نهر روان، جایی که سبزه زاران را افقی نادیدنی بود. باد آرام در میان گیسوان زربف دشت، مواج می گذشت. شاخه هایی بسیار، راه موریانگان را بسته بودند. قناریان خوش خوان، دهان بسته، آرام، هر از چندی آوازی می دادند و نگاهی عمیق از پس بود. دختر آسمان لبخند زنان پوستمان را نوازش می داد. صدای آرام رود، خروشانی شاخه های درخت بلندی که در میانه بود را همراهمی می نمود. بر فراز آن شاخه اما کبوتری تنها، با نگاهی نگران چیزی را می جست. کنجکاویمان ما را به آغوشش کشانید. دلمان را به دریا زدیم و رهسپارش گشتیم. بالاتر که می رفتیم، آن سرسبزی لطافتی دیگر داشت. حالا شبهی بود از آنهمه نغمه. به کبوتر که رسیدیم در گوشمان آرام زمزمه ای نمود. ناگه بیادآوردیم، ناگه فریاد برآوردیم، ناگه همه چیز را درهم آمیختیم. ما بودیم و حقیقتی همراه. حکایت اما همان داستان همیشگی بود. داستان تلخ جنگلی در آتش و شب و دود و ابهام. داستان پوچ زندگی، که در دستان خشک زمین اسیر قفسی شدست و راهی جز دویدن و دویدن او را نیست. حکایت، حکایتی دراز از همیشگی ما بود. همان تردید و دلهره و باز و باز. ما بودیم و همان ها. ما بودیم و دیگر هیچ و باز نغمه کنان می خواندیم و می گریستیم. از بد حادثه و از کمینگه عمر. از بودن و از تکرار. از تکرار و از شب. از شب و از دلهره همیشگی جنگل. و در آخر بازهم می گوییم هیچ. هیچ از این همه و هیچ از هیچ، بدرود!

نظری بدهید