« راز گل
آن شروع ساده و بی غل و غش
آن درختان سپید و بی عطش
خنده و عشق و شراب و در نهان
خنده ها، آن گفتگوی بی امان
یاد ایام و شراب و زندگی
آن قدح پر بود و ما از سرخوشی
ناگه آن ابر سیه آمد ز ره
برخروشید و به زار آورد مه
در دمی قاروره ام بر سنگ کوفت
آب و برقش یک زمان بر فنگ کوفت
دل به مردن بود و رفتن، آمدن
سر به سودا، سوده ای برخاستن
آنگهم آمد ندایی از نهان
راز گل خوانی چو نوشی بی امان
۰
-