ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« تو

عشق را می شد از نگاهت خواند، اما هیچ نگفتی. گذشته هایت را به آینده پیوند می دادی و همیشه در تردید بودی. جاودانه می اندیشیدی و با خود از هراس های نهانی می گفتی. دستانت لرزان و آرام بود، اما قرار نداشت. پاهایت نای رفتن نداشت، اما سودای دویدن داشتی. با خودت بارها از رهایی و پرواز گفته بودی، اما بالی ترا نبود. آن آخرین دیدار یادم هست که با دستی پر آمده بودی و سرودی داشتی. با خودت زمزمه ها داشتی. در همان یکدم، در همان آن بشکست هرآنچه می خواستی. نگرانی از نگاهت و لحنت مشهود بود. من از آغاز می خواستم بگویمت آری، اما چه کنم که با خود به این نیاندیشیده بودم. رفتی و مرا در دوراهی و تردید مختار انتخاب نمودی. در دل شوری سودای دودلی، بروم یا نروم دارم.

نظری بدهید