« ماقی
من بنده آن جام شرابم ساقی
آندم که روی ز من چه ماند باقی
راهی چو شود بباشد راقی
افسونگری ای جام شرابم، راقی
افسون تو کو ز هر کنارت ماقی
آورده ای از فیروزه و آن بسحاقی
آن قله که چون نمودم شاقی
دیدم که به هر دیده تو در آفاقی
من بنده آن جام شرابم ساقی
آندم که روی ز من چه ماند باقی
راهی چو شود بباشد راقی
افسونگری ای جام شرابم، راقی
افسون تو کو ز هر کنارت ماقی
آورده ای از فیروزه و آن بسحاقی
آن قله که چون نمودم شاقی
دیدم که به هر دیده تو در آفاقی