« تمام
چه زود ناگه دوباره دیر می شود. هم اینک نگاشته ات را دیدم، هم اینک با خود به فکرم فرو برده ای دوباره، و حسرت یک لبخند دوباره ات بر جانم است. ما بودیم و ما، و حال ما هستیم و دگری! مرا بود عهدی و شکستنش، شکستم. همین بود که ناگه خود را به نابودی کشانیده ام. اینک اما چه دیراست که بر من ندایی داری و مرا با خود به هراس و آشوب و جنگ و ننگ به کارزار کشانی. می خواهمت که بدانی که همآره دوستت داشته ام و اینک همچون همیشه و بیش! اما دگر چه سود که دیرشدست آی!
۰
-