ما هیچ، ما یک نگاه

مرا از نگهی  دیگر بیابید http://reza.nanodetails.com

 

 


« خواب

سر به دستان آری

راه نو می یابی

چشم هایت کم سو

در سرابی پر درد،

عشق در راه دراز

لگدی خورد ز آن دیو شرور

چون دو پایش بشکست

ماند از راه و بمرد

دانش از سوی فلات

سوی کوهستان شد

آن شرور بدنام

پی او سخت دوید

مرد آگاه همین لحطه بمرد

ناجوانمرد شرور جای او را بگرفت

چشم هایت بستی

با خودت می گفتی

“چشم ها را باید شست …”

چشم هایت اما

دگر از دور حکایت نکنند

از غم بی سبزی

از غم خشکی قرن

مدتی است می دانی

غم این مانده راه

غم آن خسته و گاه

غم آن رود کم آب

“خواب در چشم تر[ت] می شکند”

در دلت غوغایی است

از هراس مردم

از هراس یاران

از کمان آرش

از حدیث کوروش

لیک این سوی صدایی است غریب

آن فریبنده رقیب

آن صدای کژدم

آن سیه نام شرور

باز هم می خواند

باز با قهقه ی پلید خود می آید

باز با آن همه بی عاری و کبر

از سر مزرعه بر می گردد

در گلستان و چمنزار کنار آن ره

پا به هر بوته سبزی آرد

هر گلی را بشکافد بر راه

سر هر بوته جدا می دارد

در همان لحظه ی ناب

آن سیه قلب شرور از شکوفایی گلها گوید

از صدای بلبل، پای آن مزرعه زرد علف

از آواز کبوترها

در میان جنگل انبوه تمشک

باز با اندوه و فسوس

سر به بالین داری

نظری بدهید