مای بر باد »
چه بسیار ساده زندگی را باختیم. چه بسیار ساده دل بهم سپردیم. چه بسیار ساده بر بیگانگی ها تاختیم. یادت هست آن پرسه های هر روزه در باغ را. به یاد می آری آیا آن بوسه های نازک و خرامان شبها را. خاطراتت را مرور کنی، دستانم را به یاد می آری؟ احساسی بود و دستانم. دهانت بوی خوشی داشت، عطری بغایت ماندگار. هیچگاه آیا صورتت را نوازش کردم؟ هیچگاه آیا با سرانگشتانم لبانت را به بازی گرفتم؟ یادت هست آن نخستین روز؟ در پس آن ساخته، به من از قوم خویش گفتی. من لبخندی زدم و بارها گفتیم از آن و خنده سر دادیم. یادت هست آن همه راه را گام به گام با شادی پیمودیم. آن کوه همیشگی را بخاطر داری؟ با هرچه بود می رفتیم. تو دیر آمدی، من پرسه می زدم. تو و من بودیم و آن همه سنگ. سنگی آیا به هم نیانداختیم؟ درپس آن کوه همان دره بود، همان دره سخت و طاقت فرسا. یادت هست که سرت را بر شانه هایم می گذاشتی؟ بخاطرت هست که گاهی دلم ترا پر می کشید؟ به یاد داری چه بسیار که بی خبر، من بودم و تو؟ آن کوچه را بخاطر می آوری؟ تو شتابزده بودی و من آرام. تو عجله می نمودی، همیشه، همآره. خوبت شد که رفتم؟ خوشحال شدی که از دست دادمت؟ دلت راضی شد آیا که دیگر نه حرفی و نه گفتی؟ هنوز آیا مرا بخاطر داری؟ کاش می شد دوباره دیدت و در آغوشت گرفت. کاش می شد دوباره دستانت را بوسید و تنت را بویید. کاش من هم عاشق می شدم!
بودن و نبودن »
آنجا باید باشی، اینجا نباید! آنجا می خواهند نیاندیشی، اینجا می خواهندت. آنجا سرود را نباید زمزمه کنی، اینجا چاره ای جز زمزمه نمودن نیست. آنجا دل نباید بسپاری، اینجا دل سپردن هنر است. آنجا باید نباشی، اینجا باید باشی.
آنجا گرمای روز سوزاندد، اینجا سردی شبها. باشی یا نباشی، ترا چه سود؟
آن سوی روشنایی »
هوا سرد است. سرما تا اعماق وجودت فرو می رود. دردی در می کشد و خموش از تو دادی طلب نماید. دستانت را که بهم سایی همچون ساییش دو قطعه یخ، تنها صدای شکستن قطرات اشک مهتاب را خواهی شنید. با خودت می گویی هوا بسی سرد است، نه! بس ناجوانمردانه. بی اختیار زمزمه می کنی، نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت، نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک! به یاد می آوری اما نخستین باری را که زمستان زمزمه ای در دلت روان از پی مه پیکری بی بدیل نموده بود. آنروز اما او بود و مه. که امروزت با دگر روزان از پس، زمین است و آسمان. باز هم براه می افتی. از دور کورسویی امیدوارانه تو را بخود می خواند. تندیس های زیبای انسان در ره بسیارند و آن دو مه پیکر امروز. با خود می گویی راه همان راه هر بامداد و شامگاه است. با خود می گویی ما و ما و ما و هزاران ما. با خود می اندیشی باز هم ما همان مای بی دلیل. با خود می گویی پس چیست. در راه روشنایی بسیار بینی، اما دریغا! از نخستین میعادگاه که گذشتی، باز هم همان ره که به ترکستان است. فردا چه خواهد شد؟
یگانه دیدار »
با همان یک نگاه! با همان یک لحظه! با همان یک چشم بهم ساییدن! با همان یک کلام! با همان یک گام!
با همان ها شروع می شد. با همانهایی که هیچ گاه پایانی نداشتند. لحظه ای آرام و قرار نداشتیم. لحظه ای چشمانمان بی دلهره برهم نمی نهادیم. لحظه دگر اما، ما خرسندانه شوخ چشم بودیم و آن یار، بی یار و در پی روان. غم می خورد شاید، اما ما نداسته بودیم. او در پس هر مقصدی روان بود و ما در کنار، یا من. تنها بود و کسی را و کسانی را شاید، هر لحظه در ذره بین سیه فام خود بهمراه داشت. گوشه چشمی حتی بر دیوانگان داشت. او بود و من، رهنما، آن پیام رسان ملکوت، گاهی نکویان. ما بودیم و زهرخندی بی گمان.
و اینک ما همانیم که او. عاشق همه زهر خندد از عشقت، گر عشق اینست از این بتر خندد! ما نیز و ما نیز. زهر خندد بخت بد بر زورق آن خاکسار، کآتشین قاروره اش بر بادبان افشانده اند.
گاهی همیشه »
هنوز چند ماهی نگذشته است و این را به فال نیک گرفتن تنها سردواندن خود است. با نهایت آرامش دیده را بسته بود. صدایی از کنار باز همراه بود، با صدای عشق شاید. باز هم در را گشود، تنها امید همان بودن بود. همان بودنی که شاید نمی دانست. با آگاهی بازهم بالاتر رفت. و تنها راه نجات را در پرسه زدن در رویاهای هیچگاه تمام شدنی دانست. ما هم می رویم، بی هیچ توشه ای و با خود می گوییم زندگی تکرار مکرر یک دایره زنگ زده رنگ و رو رفته است. حنایی که دیگر رنگی نداشت. با خود گفتن و نگاشتن تنها همدم بی کفایتی است که با کفایت تر از همسایگان خرد و بی بار است. و شاید همین اخرین کفته ام باشد. شاید فردا دیگر نباشم و می دانم که هیچ مرا در انتظار نخواهد بود. در اینجا نه چیزی هست و نه آنجایی. زنده بودن و تنها مشغول کردن خود. با صدایی اندوهناک می گویم همه خوب ها برای تو ای روزگار و تنها حسرت را برایم باقی بگذار. این را خوب می دانی. خوب می دانی که چگونه آن نداشته هایم را مدام بر سرم کوبی و چه هنگام خسته تر و ملول ترم سازی. و من نخواهم گریست، حتی بر مرگ خود، بر زاری خود و بر نداریم. چه بسیار پیکارها که تو بازگذاردی و مغلوب وارانه تنها ندایی به من دادی. و من گمانم برد بود که تو مرا خوار داشتی. چه بسیار خوش خیال بودم که تو را تنها گاهی مغلوب می دیدم ای عروس شوم بد خواه. از من برو، بگذار ذره ای آرام گیرم که با تو تنها خود را هیچ می دانم. هیچ هیچ.
در گوشه ای دور »
در آنسوی دیوار، بالاتر از جایی که قلب روشنایی تاریک ترین روزهایم می تپد، صدایی همیشه نجوا می کند. آمد و شدی بغایت عاشقانه با مغازلاتی شاعرانه. یا شاید دردی و اندوهی که هرشب آن یار بی یار حس می کند. کسی نمی داند و من با کنایه از آنها سخن می گویم، باشد که لحظه ای لبخندی بر لبانمان بنشیند. و همچنان صدا می آید.
گردباد »
سرانجام برخاست، با نگرانی و نگاهی سرد. آنگاه سر برآورد، با مهربانترین همراه شد. خود را بزرگ میداشت، با نگاهی غبارآلود درهم پیچید. و تمام خاطرات مرا با خود برد. آنگاه با تلخی به یاد دوستی افتادم که خانه ویران آن سیاه قامت سیاه جامه سیاه چهره را ویران خواست. که در چشم بهم زدنی، تک درخت گل ساز همساز او را ببرده بود. خانه ات ویران باد.
روزگار غریب »
روزگار غریبی است. احساس نا امنی، ترس، دلهره و اضطراب همیشگی شیرین است. روزگار غریبی است. مردم در صف مرگ، با لبخند جای دیگران را می گیرند و برای به مسلخ کشیده شدن لحظه ها را می شمارند. روزگار غریبی است. نادانان با چهره های عبوس درستکارانه، آدمیان را به سلابه کشانیده اند. روزگار غریبی ایت. آنسوتر گروهی مردم تنها به گمان اعتقاد، باور دیگران را به سخره گرفته اند. روزگار غریبی است. کژدم کژراه ددمنش به یاری اندک کژاندیشان کژفهم، خونابه با نان بکام گیرد. روزگار غریبی است. اندک دانایان، دانایی خویش به گور برند و آنجا بر مردگان عرضه نمایند. روزگار غریبی است.
سیاهی شب »
در گذر از سیاهی شب، به دوراهی سکوت که می رسی با خود می گویی بروم یا برگردم! ناگزیر یکی را بر می گزینی. شاید این راه به مقصد باشد. اندکی که پیشتر رفتی احساس تنهایی تمام وجودت را دربرگرفته است. با خود می اندیشی اندکی سریعتر که گام بردارم، سرانجام به جایی خواهم رسید. اندکی دیگر در راه با شبحی همگام می گردی و با خود می گویی این سرانجام، ناگوارتر از آنچه می پنداشتم نخواهد بود. تردید امانت بریده، لحظه ای آسوده خاطر نیستی. و اینک شبحی دیگر! و باز گامی فراتر می نهی. راهی به پس نداری. به پیش که می روی تنها اشباح بیشتری می بینی. با خود عهد می کنی که راه را تا به آخر بپیمایی. سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفته است و تو تنهایی. تنهای تنها! با خود می گویی سرانجامی بدتر از آنچه می پنداشتم نخواهد بود. تردید، آن همراه همیشگی، با سکوتی مرگبار هم پیاله شده است. پیش می روی و با خود می گویی، این عاقبت تلخ تر از آنچه می پنداشتم نخواهد بود و گامی دیگر! و سکوت و تاریکی مرگبارتر!
گاهی به آسمان بنگر »
در دوردستها کسی است که به تو می اندیشد و تو در دوردستها کسی را می جوئی. اینک به اطراف که بنگری کسی نیست. هرچه هست در گذشته و آینده است. هر چه هست تنها خیالی بیش نیست. و تو نمی خواهی. با خود که بنگری دوستی هرگز تو را نخواهد خواست. و تو نمی دانی. چه آسان می گریزی و گریزی نیست. بمان تا بدانی که آسان گرفتن آسان نیست. اینک گاهی، فقط پاره ای اوقات به خویش بنگر.
۰
-